تبلیغات
شهدای غدیر - کبوتران غریب بهشتی...

شهدای غدیر

غربت تا به کی؟!!! نه نامی نه نشانی؟!!!


شنیده بودم چند شهید گمنام مهمون شهرمون شدن..
وقتی با صدای صلوات و قرآن از خیابون رد میشدن
دلم میخواست بدونم مهمون کدوم گوشه ی شهرمون میشن..
نتونستم برم پیشوازشون ولی با صلوات همراهیشون کردم..
اون روزا صلوات شده بود مایه ی آرامشم..
هر وقت دلم میگرفت صلوات میفرستادم و آروم میشدم..
انصافاً هم آرومم میکرد و سایه ی رحمت خدا رو حس میکردم
میدونستم خدا تو گرفتاریها و نگرانیها محکمترین تکیه گاهمه..
یه روز عصر هوای بیرون به سرم زد..
انگار یکی صدام میزد..بیا..تنها تو غریب نیستی..
نمیدونستم کجا میرم..ولی میدونستم با هر قدم احساس آرامش میکنم..
رسیدیم به یه پارک..فضای سبزی که پسرم مجبورم کرد پیاده شیم تا اسکیت بره..
دلم نیومد نه بگم..رفتیم و نشستم رو نیمکت پارک و بازی بچه ها رو تماشا کردم
خوش بحالشون..از ته دل میخندن ..نمیدونستن روزگار چه بازیائی براشون داره..
هر باری که زمین می خوردن با خنده بلند میشدن و ادامه میدادن..
دنیای بچه ها از دنیای ما بزرگترها که فکر میکنیم بزرگیم قشنگ تره..مهربونتره..
مشغول نگاه کردنشون بودم که یه تابلو توجهمو جلب کرد
شهادت کجائی که دلم تنگ توست
کنجکاو شدم..جلوتر رفتم..درست بود..مزار همون شهدای گمنام بود..
دلم گرفت..تنها و غریب..نه مادری..نه پدری..نه آشنائی..
همون شهدائی که اجر و قربشون پیش خدا از شهدای دیگه بیشتره
بیشتره چون گمنامند..
چون هنوزم چشم به راه دارن که شاید یه روزی برگرده..حتی هنوزم منتظر پیکر پاکشون هستن..
اونا عزیزترن چون مادرشون هر پنج شنبه نیست که بیاد مزارشونو با گلاب بشوره و گل براشون پرپر کنه..
شهدائی که اگه می موندن الان خانواده داشتن.. زندگی راحت داشتن..
می تونستند بمونن و مثل بقیه ی آدما خون مظلوما رو تو شیشه بکنن و دم از ایمان بزنن..
ولی رفتن تا از وطنشون دفاع کنن..از ناموسشون..از زندگیشون..
دلم گرفته بود..گرفته تر شد..ما کجائیم و شما کجا؟
هر روز بیشتر تو کثافت غرق میشم و از خدا دورتر..فکر خودمونیم و دل خودمون..
بخاطر خودخواهیمون تهمت میزنیم..دروغ میگیم..دشمنی می کنیم..
فکر فردای قیامت رو نداریم که چی باید جوابگو باشیم..
اون شهدا دنیاشونو گذاشتن و آخرتشونو خریدند..ولی ما چی؟
نه از دنیا خیر دیدیم و نه از آخرت ..با اینهمه گناه شرمنده ایم و روسیاه..
حالا اون مزار شهدا شده مکان آرامشم..
اونا محتاج فاتحه و قرآن نیستن..من محتاج آرامشی هستم که اونا بهم هدیه میدن..
کاش فردای آخرت دستمونو بگیرن شاید خدا هم از سر تقصیراتمون بگذره..
.
.
در آخر یاد شهدای غدیر رو بجا میارم که دست کمی از این شهدای گمنام ندارن. اونا جلوی چشمامون گم شدن برادرم بایرامعلی صفری و پسرش بهمن صفری با بقیه همرزماشون جلوی چشمامون به خاطر شرف ایرانمون پر پر شدن. 
روحشون شاد.... 

نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد 1391ساعت 08:09 ب.ظ توسط شهید صفری| نظرات ()

داغ کن - کلوب دات کام
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
Design By : Night Melody