تبلیغات
شهدای غدیر - به روایت یکی از دوستان شهدای غدیر

شهدای غدیر

غربت تا به کی؟!!! نه نامی نه نشانی؟!!!

به نام خدا

بعد انفجار اونروز پادگان شهید مدرس یه ماشین از بچه ها خودمون رو رسوندیم به محل حادثه .....مسیر پراز نیروهای انتظامی و امنیتی بود که مسیرها رو بسته بودن و جمعیت مردمی که پشت پست های ایست مامورین بودن .... ماشین های آتش نشانی بودو آژیرشان ....ماشین های اورژانس بود و حلال احمر و آژیرهای ممتدشون ...

و بدتر از همه خونواده هائی که اومده بودن ....مادری که فریاد می زد پسرم .... پدران و برادرانشون ....

رسیدیم به محل حادثه ...دشت کربلا رو برو مون بود ...هیچی نمونده بود ...جز یه ساختمون اداری ....رسیدم به رضا .... گفتم چه خبر گفت بچه هامون پودر شدن ...هادی اومد گفتم چه خبر کیا بودن گفت سید رضا ....پر ....رسول ....پر ......مهدی ....پر ...یه مشت مرد پر پر .....

خیلی از قدیمیای جنگ سرداران .....اومدن محل حادثه ....یکی از بچه ها موج گرفته بودش ...با موتور تو دشت میگشت دنبال تیکه های بچه ها ....رضا میگفت شب بشه خیلی از تیکه های گوشت بچه ها رو که حیوونای وحشی شب میرن سراغشون میشه پیدا کرد ....الله اکبر.......

هوا تاریک شد برگشتیم به شهرمون ....بچه ها جمع شده بودن حدود 40 نفری بودیم ...کسی جرات نمیکرد به خونواده ها خبر بده ....به سه گروه تقسیم شدیم ...من با بچه ها رفتم خونه سید رضا .........

مادر سید بود و همسرش و......غیرمستقیم فهمونده بودن که خیلی از بچه ها شهید شدن و وسیدم شاید شهید شده باشه ....وقتی رفتیم به مادرش تبریک و تسلیت گفتیم رو به من کرد گفت من دوباره پسرمو رضا رو میبینم منم گفتم نه مادر سید رضا پودر شد شهید شد ...دیگه منتظرش نباش مثل مادرش دیگه ....

همسرش شوکه شده بود نه اشک میریخت نه حرفی میزد .....بچه ها بگم یه چیزی بسوزید ....سید رضا فقط 20 روز مونده بود بچشو بغل بگیره آره فقط 20 روز مونده به دنیا بیاد ...

سید رضا محمد زاده فقط 20 روز مونده بود طعم پدر شدن رو بچشه ...

پدران شهدا رفتن آزمایش دی ان ای ....نتیجش این شد که فقط یه تیکه پوست صورت سید برگشت ...مهدی گلستانی 100 گرم گوشت و رسول تیکه ای از تنه و پا ...

سید یه تیکه از پوست صورتش برگشت آخه خواست بگه بچه حضرت زهراست ... مدینه , کوچه سیلی ............

کاروان براشون راه انداختیم ....مردم شهر همه اومدن استقبال نقل و گل بود که میریختن رو تابوت ها ولی شنیدم روزگاری هم کاروانی بوده ..بجای نقل و اشک سنگ بوده و تیر به تابوت .... 

از آئینه بغل ماشین مادر سید رضا رو میدیدم که دست گذاشته رو تابوت پسرش و خواهرش که زجه میزد ...... یادش بخیر انگار همین دیروز بود سوار ماشینم شده بود باز با معرفت با من اومد ...

رسیدیم گلزار شهداء ازدحام جمعیت خیلی زیاد بود ...داربست زده بودیم دور قبور شون ........روز قبلشم شهید عزیزی رو دفن کرده بودیم ...بزارید از اونم بگم ......

صبحش خبردارشدم قراره بعد از تشیع تو کرج بیارن ...محل ما دفن کنند ....آمبولانس اومد ...گفتیم بیاید دقیق جلو گلزار پیاده کنن تا زیاد شلوغ نشه آخه هنوز از سه تا رفیقامون خبری نبود ...دور قبر حلقه زدیم ...وقتی سید ابوالفضل لحظه ای کاور رو باز کرد همه کپ کردن و بغضشون ترکید ...آخه ...

یه پیکر سوخته قرمز و کبود دیدیم ........کاملا سوخته بود ....وای مادر ....پشت در ....آتیشو مسمار .... وقتی سید خواست بزارتش تو قبر رو دستاش پیکر رو بالا رو به آسمون گرفت و گفت اللهم تقبل هذا القربان ...هذالشهید ...خدیا این قربانی رو از ما بپذیر ....محشری بود ...

چون 3 شهید داشتیم و قطعا جمعیت زیادی ... 2 حلقه داربست زدیم و جائی رو روبروی قبور برا مادران شهدا آماده کردیم که از نزدیک شاهد ...باشند ....تابوت ها اومدن ....اول رسول ...بعد سید رضا وسط و بعد مهدی گلستانی .....

آقا رسول شب قبلش خونه مادرش رو آماده کرده بود آخه مادرش داشت از حج بر میگشت ...برا زائرای دیگه شهرم قربونی آوردن برا مادر آقا رسول که پدر هم نداره ...پسرش رو قربونی آوردند....

آقا رسولم یه دختر چند ماهه داره .......

و کربلایی مهدی گلستانی که یه دختر 2 ساله داره کاش بودید می دید چطور سر قبر پدرش گریه میکرد .........

ادامه دارد ....



نوشته شده در شنبه 28 آبان 1390ساعت 03:08 ق.ظ توسط خادمین شهدا| نظرات ()

داغ کن - کلوب دات کام
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
Design By : Night Melody